تبليغاتX
یک عاشقانه آرام
عشق از زبان دکتر علی شریعتی

عشق یک جوشش کور است

و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه

واز روی بصیرت روشن و زلال.

  عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و

هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و

تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

  عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،

و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

  عشق طوفانی ومتلاطم است،

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

  عشق جنون است

و جنون چیزی جز خرابی

و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود

و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند

و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

  عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را

در دوست می بیند و می یابد.

  عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،

بی انتها و مطلق.

  عشق در دریا غرق شدن است،

دوست داشتن در دریا شنا کردن.

  عشق بینایی را میگیرد،

دوست داشتن بینایی میدهد.

  عشق خشن است و شدید و ناپایدار،

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

  عشق همواره با شک آلوده است،

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

  ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،

از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

  عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،

که دوست را به دوست می برد.

 عشق تملک معشوق است،

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

  عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد

ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست

در خود دارد ،داشته باشند.

  در عشق رقیب منفور است،

در دوست داشتن است که:

“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

که حسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند

و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید

و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و

معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و

ایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است

از جنس این عالم نیست.

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 22:19 | لینک ثابت |

ساقی

الا یا ایها الساقی بخوان افسانه بر دلها
که این افسون افسونگر، نهاد افسانه در دلها

همی من روی او خواهم میان جمله صورتها
کجا نقاش چینی را توان خلق سلاسلها

بیا بستان تو این جانم ، ولی بگشای روی خود
ازیرا مهر خوبان بوده انجام مقابلها

ز خود دیدن حذر باید ، تماما” جمله او دیدن
چنین گفته است پیر ما ، نشیند بر سر دلها

شب و روزم شده فکرت, به هر جا می‌روم ذکرت
نگاهی ، از سر مهرت نما ، مهتر شمائلها

سلامت باد ای جلوه ، که در گلزار روی او
غزل خوانی و شادابی به بستانها و محفلها
 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 8:54 | لینک ثابت |

پاسخ تو

که مي داند؟ درون من چه غوغاست
دگر بيزارم از دلمردگي ها
نمي خواهم بميرم در غروبي
ميان اين همه افسردگي ها
*
صداي ضربه هاي قلب عاشق
درون سينه ام طوفان به پا کرد
کسي از ظاهر آرام من چيزي نفهميد
که قلب من درون من چه ها کرد!
*
به ذره ذره جانم شراريست
که آتش مي زند بر پيکر من
هزاران غنچه مي آيد ز ابري
که مي بارد شبانه بر سر من
*
نمي دانم ! نمي دانم که هستم !
غم پنهان من زيبا ترين است

دگر در پوست خود من نگنجم
لب خندان من گوياي اين است
*
سراپا مستي و شعر و شرابم
تو خورشيدي که مي تابي به جانم
يقين دارم که لايق هستي اي عشق
سر خود را به راه تو سپارم
*
يقين دارم که بايد با تو باشم
تمام عمر را در هاله نور
تو مهتابي ، تو ماهي ، آسماني
نبايد از تو باشم لحظه اي دور
*
غم پنهان من شادي به من داد
تو مي فهمي که آب و آتشم من
درونم خنده و گريه مجاور
و اين يعني که ديگر عاشقم من
*
شنيدم پاسخت را از دو چشمت

براي عشق تو لايق ترينم
يقين دارم به اين عشق الهي
تويي عاشق و من عاشق ترينم
...

نوشته شده توسط محمد در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 10:49 | لینک ثابت |


واژه ها سوخته اند از نفسم
دشت بي حاصل من خشکيده ست
آفتابي که شبيخون زده است
همه هستي من را برده است
*
چه کسي کرد گرفتار مرا؟
اين گرفتاري من غمگين است
صبحدم غنچه نشکفته من
همه از خواب شب پيشين است
*
اين چه چنگال بزرگي است دگر
که مرا مي برد از بودن خود
من چرا رفته ام از هوش کنون
کي رسم تا شب آسودن خود
*
من به فرسايش خود مي نگرم
آسمان منتظر دست دعاست

اين تب آلوده شب بي انصاف
آخرش روشني يک فرداست
*
دستم آهسته ورق زد تقويم
يعني يک روز دگر هم بگذشت
هر چه فرياد زدم از ته دل
آب آخر ز سر من بگذشت

نوشته شده توسط محمد در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 10:46 | لینک ثابت |

نمی دانی

نفهميدي چه مي گويم
ندانستي چه مي خواهم
*
گمان کردي که چون از عشق مي گويم
نياز پيکرم را در تو مي جويم
*
تو فکر کردي
که عشق جز خواهش تن نيست
و جز اين آرزو در باطن من نيست
*
نفهميدي! نفهميدي!
که اين افکار در من نيست!!
*
و عشق آن واژه پاکيست
براي من...
که بي تو معني تنهايي مطلق
براي دستهاي من...

براي حرف هاي من...
براي آنچه مي گويم...
*
نمي داني! نمي داني!...
چه مي گويم...

نوشته شده توسط محمد در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 10:38 | لینک ثابت |


زندگي در نظرم
باده ايست از همه رنگ
رنگ رنگ
پر رنگ

ز - آن زرد چو ماه-
ن- آن نيلي عشق-
د- آن دودي غم-
رنگ عزا
گ آن گندمي است-
رنگ دستان دعا


ي - آن يکرنگيست-
تا در اين چرخ و فلک
و در اين بازي رنگ
تو بماني يکرنگ
تو بماني يکرنگ
 

نوشته شده توسط محمد در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 10:35 | لینک ثابت |


نمی دانی چه دلتنگم
چه بی تابم
چه غمگینم چه تنهایم
تو را هر شب صدا کردم
نمی بینی نمی خوابم

بیا تا باورت گردد
که بی تو کمتر از خاکم
ولی با تو به افلاکم

بیا با آرزوهایم
بسازم خانه ای در دل
سراغم را نمی گیری
مگر بیگانه ای با دل؟
 

نوشته شده توسط محمد در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 10:30 | لینک ثابت |

نگاه توتو به من خيره شدي

تو به من خيره شدي
تو به من مات دوختي
تو كه با نگاهت در شعر من سوختي
از طپش تنهايي سكوتم بر تو خيره شدم
آن زمان كه تو را از بر خواندم
در ذهنت تيره شدم
به شكل خاكستري شعرهايم در نگاهت پاك شدم
در نفسهايت حذف شدم
من كه در هر ثانيه با تو ثبت شدم
اكنون در بادم
مثل شعله اي در باد بي يادم
من تو را از بر خواندم
من كه در شعرم تو را همدرد خواندم
در نگاهت ردپايي از نفرت درك كردم
در گرماي تنت لذت هوس را لمس كردم
در حضور دردم حضورت را حس نكردم
همين لحظه بود كه تو را از شعرم حذف كردم
لحظه اي رسيده است
از نوع حسرت ها
فرصتي ازفاصله ها
زماني به شكل خاطره ها
به ديروز خيره مي شوي
تكرارش مي كني
اين تكرار ترس از فرداهاست
ترس از خاطره هاست
ديروز را از بر كن
فردا را پر پر كن
كه فردايي نخواهيم ديد
كه فرداها همه بي بنيادند

نوشته شده توسط محمد در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 10:26 | لینک ثابت |


من روز خویش را با افتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است اغاز می کنم
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
:وز شوق این محال
...که دستم به دست توست
!!!من جای راه رفتن پرواز می کنم
ان لحظه ها که مات
در انزوای خویش یا در میان جمع
خاموش می نشینم: موسیقی نگاه تو را گوش می کنم
گاهی میان مردم ...در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست ,فراموش می کنم
:گویند این و ان به هم - اهسته
!!!!هان و هان"-
!!!دیوانه را ببینید
!!بیخود چو کودکان لبخند می زند
"با خود چگونه گرم سخن گفتن است؟؟؟
اه...من دور از این ملامت بیگاه -
همچنان سرمست
در فضای پریخانه های راز
شاد از شکوه طالع و بخت موافقم
:اخر چگونه بانگ برارم که
!!!!عاقلان-
...دیوانه نیستم
!!!!به خدا سخت عاشقم
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 9:37 | لینک ثابت |

عشق تو
سرو سيه چشم من اي نازنين برده اي از من دل و هم عقل و دين ياد دو چشم ياد دو ابروي تو كار من است گر نپسندي تو اين من كه درآن دام تو افتاده ام سر به بر وسينه ات خواهم همين يك نظري تا به تو انداخته ام دور شده آنگه ز من ايمان و دين ناصحم ار عشق شود از من بري عشق توكم كرده از عقلم چنين
نوشته شده توسط محمد در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 11:10 | لینک ثابت |

شكايت عشق
نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كا شعرم در هوايت جان سپرد آخر (فرياد)
نوشته شده توسط محمد در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 11:9 | لینک ثابت |


ای وای، در این دار فنا، خستگی ما
چیزی نبود، جز غم دلبستگی ما
چون ساعت رفتن برسد، الفت هستی
صد پاره شود، با همه پیوستگی ما
ما جمله، اسیران من و مائی خویشیم
اینجاست، همان علت صد دستگی ما
افسوس، که با قید تعلق خبری نیست
ز آزادگی مطلق و وارستگی ما
نیک و بد تقدیر، که تغییر پذیر است
تعبیر شود، پستی و برجستگی ما
این عقربه ی تند زمان است، که خندد
بر راه دراز و، قدم آهستگی ما
دعین جوانی، بشگفتند یکایک
پیران جهاندیده، ز بشکستگی ما

نوشته شده توسط محمد در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 11:4 | لینک ثابت |

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

 


اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم


گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي


نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي


يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود


و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه


ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت


ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته


و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب


مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما


طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد


ازآن نوعي که من بودم


بگيرند ريشه اش را و


بسوزانند


شود مرهم


براي دلبرش آندم


شفا يابد


چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را


بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده


و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه


به روي من


بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من


به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و


به ره افتاد


و او مي رفت و من در دست او بودم


و او هرلحظه سر را


رو به بالاها


تشکر از خدا مي کرد


پس از چندي


هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت


و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت


به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟


در اين صحرا که آبي نيست


به جانم هيچ تابي نيست


اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من


براي دلبرم هرگز


دوايي نيست


واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!


نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و


من در دست او بودم


وحالا من تمام هست او بودم


دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟


نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟


و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت


که ناگه


روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد


دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه


مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت


نشست و سينه را با سنگ خارايي


زهم بشکافت


زهم بشکافت


اما ! آه


صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد


زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد


و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد


نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را


به من مي داد و بر لب هاي او فرياد


بمان اي گل


که تو تاج سرم هستي


دواي دلبرم هستي


بمان اي گل


ومن ماندم


نشان عشق و شيدايي


و با اين رنگ و زيبايي


و نام من شقايق شد


گل هميشه عاشق شد

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 19:15 | لینک ثابت |

دوستت دارم

دوستت دارم

اما نمی توانم بیانش کنم
تو مثل سرابی
 یا نه ... بهتر بگویم مثل آب دریایی . تشنگی را رفع نمی کنی
وقتی می بینمت بیشتر دلم تنگت می شود ... از دیدنت سیرنمی شوم
                                             دوستت دارم
تو هما نی که گفتی : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار
و مرا به سرخی خون دل شقایق
اما من جز به تو دل به کسی نمی دهم این دل فقط مال توست 
فقط دوستم بدار و ترکم نکن 
روز رفتنت روز مرگ شقایق ..روز زردی دل سبز من است
دوستت دارم
تو همانی که می گفتی : من در عالم سرد خودم باید آنقدر تنها بمانم
و آنقدر تنها بگریم که تمام نوشته هایم بوی باران بگیرد
اما من می گویم که سردی دلت را به من بسپار و گرمی دل من از آن تو
فقط بدان که با یک دل سبز

دوستت دارم

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 9:28 | لینک ثابت |


 

 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 17:54 | لینک ثابت |


هر کس دلش گرفت از پی تدبیر می رود ...

من هم رفتم...

 

چقدر فاصله اینجاست ، بین ادم ها
چقدر عاطفه تنهاست، بین ادم ها
کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست، بین ادم ها
واز صدای شکستن کسی نمی شکند
چقدر سردی و غوغاست، بین ادم ها
ز مهربانی دلها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست، بین ادم ها
غریب گشتن احساس درد سنگینی است
و زندگی چه غم افزاست، بین ادم ها
میان تک تک لبخند ها غمی سرخ است
و غم به وسعت یلداست، بین ادم ها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست، بین ادم ها

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه یکم شهریور 1385 ساعت 8:37 | لینک ثابت |

اینم آخر کار من ...
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه یکم شهریور 1385 ساعت 8:29 | لینک ثابت |


درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زمانی، داد شيطان در می آيد
رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟
از روزی كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و
سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 11:51 | لینک ثابت |


با یک دنیا غم وحسرت دل از آغوش تو کندم
دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم
 
به آسونیه یک قصه تو از عشقم گذر کردی
دلم یک گوله آتیش، تو اونو شعله ور کردی
 
میونه این همه آدم شدم تنهاترین تنها
منو اینجا رها کردی تو در این گوشه دنیا
 
ببین بغضه شکستم رو نمی گم دیره یازوده
اگه چیزی برام مونده یه مشتی خاطره بوده
 
واسه این عاشق ساده یه روز مثله خدا بودی
نمی دونسته این ساده که خیلی بی وفا بودی
 
با اینکه دل بریدم من شکسته بال وپروازم
هنوزم توی این غربت برات معنای آوازم
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 ساعت 13:48 | لینک ثابت |


چقدر سخته تو چشمهاي كسي كه تمام عشقت رو دزديده وبه جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داده زل بزني وبه جاي انكه لبريز از كينه و نفرت بشي، حس كني
.هنوزم دوسش داري
چقدر سخته توخيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديدش هيچ چيزي به جز
..... سلام نتوني بگي
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه، اما مجبور باشي
بخندي تانفهمه هنوزم دوسش داري

 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 ساعت 11:11 | لینک ثابت |


نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
وتو، بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا، تاکی، برای چه؟ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 8:56 | لینک ثابت |


Lov31

صدای بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر بود نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند و تنها همیار و همدمم همین بارون بود.
 
چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه چطور ممکنه تو آسمون ابری یه ستاره تک و تنها مثل من باشه میدونم چی فکر میکرد نگاهشو از تو چشمام بر نمیداشت چشمام خیره بود بهش اما نورش زیاد بود چشمامو بستم یه احساس عجیبی داشتم چشمامو بستم و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست خیلی قشنگ بود.
 
با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار آخرین امیدم تویی نرو به ستاره نگاه کردم دیدم بزرگتر از قبل شده شایدم نه به من نزدیک شده بود دستموبه سوی آسمون گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم دوباره بارون شروع به ریزش کرد مثل اینکه به واسطه ی وجود ستاره به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت اما نه شاید آخرین همدمم داشت گریه میکرد اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها نکرد .
 
همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم.
 
 گفتم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم میخوام بهت بگم دوستت دارم تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار من به تو نیازدارم بیا بیا تا با کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم و من با تو یک زندگی دوباره رو شروع کنم اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !باشه تو از اون دور هم که باشی بازم همدمم هستی از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات دردودل میکنم فقط نگاهتو ازم نگیر از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه از اون روز بعد از اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن حالا دو دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن که عشقمو درک میکنن ستاره با نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم من از جنس ستاره نیستم از جنس بارون نیسم ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر میکنیم و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه تا ابد آسمون صاف تک ستاره و بارون با من هستن دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت خالص کم دارم منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم اما منو ستاره از دو جنس مخالفیمو تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم پس چرا با هم نباشیم؟چرا همرنگ نباشیم؟
 
چرا زیر آسمون تک ستاره با هم نباشیم؟


Tanha.

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 9:57 | لینک ثابت |


نمى خواهم
تو را عوض كنم
خود تو
             بسيار بهتر از من مى دانى
                                            چه به صلاح توست
نمى خواهم تو نيز
       مرا عوض كنى
                       از تو مى خواهم
                                      من را همان گونه كه هستم 
بپذيرى و به من احترام بگذارى
     اين چنين
           مى توانيم پيوندى استوار
                          با ريشه در واقعيت
                                      و نه در رويا
                                                 بنا نهيم!
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 12:33 | لینک ثابت |


ردپا

......در انحنای تنهایی خویش ... بین ماندن و رفتن ... بین بودن و نبودن ... بین نیاز و استغنا ... بین خاموشی و فریاد ... رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد. میشکنی ... میشکنی و از مرور خاطره ها خیس میشوی !
می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی خواهی پوسید . می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی
خواهی پوسید. می دانی در چشم این رگذران غریبه مهجور خواهی ماند. آری خوب می دانی که از خستگی حرف های بر دل مانده مچاله خواهی شد ... ولی رفتن را بر می گزینی.
می دانی دوباره باید پشت این حصارهای تودرتو خالی برای بودن تلاش کنی و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی و آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! .... با تمام وجودت فریادکنی! .... با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی .... ولی می دانی آری خوب می دانی که سکوت را نمی توان فریاد زد.
و ای کاش کسی معنای این سکوت ا می فهمید!

 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 ساعت 12:20 | لینک ثابت |

فلسفه گناه و دوست داشتن
تنهائي
 
 
دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
 و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
 چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...
 و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم !
 نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  !
 يکبار ...  نیمه شب ... از او پرسيدم :
 -  چرا منو دوست داری ؟
 
 و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد  و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،
 بوسه های عاشقانه در تاریکی ،
 شنیدن نفسهای هوسناک ،
 و لذت بردن از یک گناه .
 همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد
 گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
 آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند
 و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
 يا آدم ها خيلی احمق شده اند
 و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم
 من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
 و اين عميقا تاسف بار است .
خیلی بد است
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
 به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
 به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
 به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور
 مدتی می گذرد
 اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
 اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود
 همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
 همانی می شود که نمی خواست باشد
 دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهائی میگریزد و باز
 
 خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
 باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
 باز در خم کوچه ای ؛
 کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
 تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
 مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده  ((‌ دوستت دارم ))‌ را تکرار می کنند
 و شاید در لحظه ای کوتاه
 آدم بدون اينکه خودش بفهمد
 در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است
 رها شود
 آری ...  اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،
 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 14:6 | لینک ثابت |


مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .
بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم !
مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم .
بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد !
مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم .
بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم !
مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم
بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم !
مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم .
بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ...
 
 
 
 
 
 
زورق من کوچک است
خدايا،به تو توکل می کنم
و همه چيز خوب پيش می رود.
خدايا،به تو اعتماد می کنم
و همه چيز خوب پيش خواهد رفت
.
 
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 14:0 | لینک ثابت |


از شاعر شدنم پرسیدی , راستش را بخواهی
از یک نرسیدن شروع شد و یک عشق ناباب
و با یک سلام کوچک , بزرگ شد
و با یک نگفتن گل کرد
و این ترانه ها
                    جبران همان نگفتن است
نوشته شده توسط محمد در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 12:16 | لینک ثابت |


گمشده
      درغبار غم گرفته چشمانت به دنبال سنگینی سکوتی میگردم
                     که تبلوری از رویا های توست
                                                                                    در صدای دلنوازت بدنبال ترانه عشق میگردم
                                   با چشمانت به خواب میروم
                                                                                              با صدایت ترانه های عاشقانه میخوانم
                                      و با عشقت غروب میکنم
                                                                                                  ای تنها ترینم
مشتاقانه منتظر نظراتتون هستم.
دنیا دختر تنهای شب های مهتابی
نوشته شده توسط محمد در جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت 8:22 | لینک ثابت |

راز عشق
 
به آنان كه عاشقند و دوست دار يار
 راز عشق در تواضع است
اين صفت به هيچ وضع نشانه تظاهر نيست
بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوي است ـ ميان دو نفري که يکديگر را دوست دارند ـ تواضع مانند جويبار آرامي است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه ميدارد

 راز عشق در احترام متقابل است
احساسات متغير اند امااحترام دو نفر ثابت ميماند
اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو متفاوت است
با احترام به نظريات اش گوش کن
احترام باعث ميشود که او بتواند خودش باشد

 راز عشق در اينست که
به يکديگر سخت نگيريد
عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است

 راز عشق درين است که
هر روز کار کني که شريک زندگي ات را خوشحال کن
نگذار که جويبار محبت از کمي باران بخشکد

 راز عشق در اين است که
حقيقت اصلي عشق يعني تفکر را از ياد نبري
آيا يک رابطه دراز مدت مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست ؟
 راز عشق در اين است که
رابطه تان را مانند يک باغ با محبت تزئين کنيد
بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه را بکار که زيبائي ـ برويد
ضمناً فراموش مکن که باغ را بايد هرس کرد
مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود
براينکه عشق همواره با طراوت بماند بايد به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد

 راز عشق در خوشي مشربي است
شوخي با ديگران را فراموش نکن در ضمن مراقب شوخي ها ات باش
شوخي نا پسند نکن ـ شوخي بايد از روي حسن ونيت باشد نه نيشدار

 راز عشق در اين است
که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي و صبر کني تا خون سرد را دو باره بدست آوري
با اينکه احساس جلوه الهام است اما شخص اعصباني نمي تواند چيز ها را با وضوع درک کند
قلبت را آرام کن
تنها به اين وسيله است که مي تواني چيزها را آنگونه که هستند دريابي

 راز عشق در اين است که
طرف مقابل ات را تحسين کني
هرگز با فرض اينکه خودش اين چيز ها را مي داند از تحسين غافل نشو
مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نيت بگويي دوستت دارم
گر چه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ـ اما کلمات تازه و جوان خواهند ماند

 راز عشق در اين است كه
که بيشتر با نگاه حرف بزني زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند
اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني مثل آن است که پنجره ها را با پرده زيبايي بيارايي و به خانه گرمي و جذابيت بخشي

 راز عشق در اين است که
وقتي پيشنهادي به ذهنت ميرسد براي نياز خودت به بيان آن فکر نکني ـ بلکه به علاقه ديگري به شنيدن آن فکر کني
اگر لازم بود حتي ماه ها صبر کن تا آماده گي شنيدن آنچه را که ميخواهي بگوئي پيدا کند

 راز عشق در اين است که
هيچکدام خود را معلم ديگري ندانيد
به عبارت ديگر از اينکه ميتوانيد از يکديگر ياد بگيريد سپاسگذار باشيد

 راز عشق در اين است که
در سکوت دست يکديگر را بگيريد ـ
کم کم ياد ميگيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد

 راز عشق در اين است که
شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند ـ
گياه هنگامي رشد که آزادانه از هوا ونور آفتاب استفاده کند ـ

 راز عشق در اين است که
به عشق بيشتر از يکديگر احترام بگذاريد ـ
زيرا عشق هديه ازلي خداوند است ـ

 راز عشق در اين است که
هنگام سوء تفاهم فقط به اين فکر نکني که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است ـ

 راز عشق در اين است که
از يکديگر انتظارات بي جا نداشته باشيد
ذهنيت را بر ارزشهائي متمرکز کن که شما را به يکد يگر نزديکتر ميکند ـ
نه بر مسائلي که بين شما فاصله مي اندازد
 راز عشق در اين است که
حس تملک را از خود دور کني
در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود ـ
در عوض به راه حلي فکر کني که در آينده از بروز چنين سوء تفاهم هايي جلوگيري کني

 راز عشق در اين است که
باور ها آرمان ها و اهدفتان را با يکديگر در ميان ب
گذاريد
نوشته شده توسط محمد در جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت 8:19 | لینک ثابت |


خوب دیگه من رفتم...

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 12:4 | لینک ثابت |